فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

چهارشنبه هفدهم آذر ماه ساعت 7 شب به همراه مامان وبابام رفتم کلینیک دندانپزشکی ایرانیان.ناراحت

بیشتر از یک ماه میشد که یکی از دندونهای سمت چپم هفته ای یک بار درد می گرفت.ناراحت

دردش خیلی شدید بود . مجبور میشدم که پروفن بخورم و نیم ساعت تمام حوله داغ بزارم روی لپم.گریه

آخرش مامانم برخلاف میل من تصمیم گرفت که دندون منو بکشه.شیطان

خانم دکتر غفاری بعد از معاینه گفت چون دندون آخرشه نکش بجاش پرش کن . اینجوری دندون کرسی موقع در اومدن کج و بزرگ در نمی یاد تا من مجبور به ارتدونسی بشم.لبخند

مامان می ترسید حرف دکتر رو گوش کنه بهش گفت بیهوشی داره . دکتر گفت نه .مشغول تلفن

مامان گفت:این یه آمپول نمی زنه چه جوری می خوای نگهش داری.متفکر

دکتر گفت: ما اینجا آمپول نداریم . آمپول مال بزرگتر هاست.چشمک

به هر صورت که بود مامانم قبول کرد.مژه

منو بردن روی صندلی مخصوص نشوندن.نگران

اولش ترسیده بودم و  بغضم گرفته بود . استرس

خانم دکتر یکی یکی ابزار رو به هم معرفی میکرد. میگفت این آقای آب پاشه . این .... روی هر کدوم یک اسمی گذاشت و با اون پشت دستم می کشید که ببین این ترس نداره  فقط صدا دارن.نیشخند

خلاصه ترسم ریخت و مثل یک آقا تمام مدت مودب نشستم و دکتر دندونم رو پر کرد.تشویق

بعد ازش اجازه گرفتم تا مامانم برام بعنوان جایزه بستنی بخره. دیگه از دست دندون دردم راحت شدم .بغل


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پسرمامان | نظرات ()

دوتا کلمه جدید یاد گرفتم هورا

خیطی بیه و روی مخ ام راه نرونیشخند

تازه امروز از مامانم خواستم که دیگه موهامو صاف شونه نکنه .

بهش گفتم این مدل دخترونه است

موهامو بزن بالا.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پسرمامان | نظرات ()

دیشب اولین شعری رو که توی پیش دبستانی یاد گرفتم برای مامانم خوندم

اونم اینقدر ذوق زده شده بود که سریع به بابا رضا گفت ازم فیلم بگیره و برای خاله ها بفرسته .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پسرمامان | نظرات ()

امسالم رفتیم شاهرود و میامیهورا

توی میامی گوش دردم به سرماخوردگیم اضافه شدکلافه

برای همین شب 22 محرم منو آوردن شاهرود و یک راست رفتیم درمانگاه.نگران

دکتر کشیک گفت : چون یک ماهه دارم چرک خشک کن می خورم ولی حالم خوب نشده باید منو توی بیمارستان بستری کنند.تا درمان وریدی انجام بشه.استرس

منم از ترس آمپول تمام مدت گریه کردم .گریه

مامانم به هم قول داد اگه تمام داروها رو بخورم و تا یک هفته دیگه خوب بشم منو بستری نکنهنگران

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پسرمامان | نظرات ()

سلام

امروز اولین روزی بود که باید مدرسه می رفتم .

اصلا دوست نداشتم برم

از همون اول صبح که چشمم رو باز کردم گریه کردم تا وقتی که مامانم منو توی کلاس تنها گذاشت ورفت .

به مامانم گفتم من نمی خوام برم دانشگاه , نمی خوام مخترع بشم , میخوام تا آخر خونه بمونم.

اصلا به حرفم گوش ندادندو منو بردن دارالقران طهورا توی خیابان شهابی .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پسرمامان | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.